عاشقانه ها

عاشقانه

تا میتوانید از دنیا لذت ببرید

 

                        دنیا را آن گونه که هست نبینید

 

دنیا را آن جور که دوست دارید ببینید

 

                                        tanha

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:6  توسط اشکان زارعی  | 

عشق حقیقی یا عشق حقیقی (مجازی)

 

داستان    :  عشق حقيقي يا عشق حقيقي (مجازي)

 

نويسنده   : tanha))))))

 

 

این داستان را با تمام وجودم ب پدر و مادر زحمتكشم هديه ميكنم

 

 

 

عشق حقيقي

 

يا

 

عشق حقيقي

                ( مجازي )

               

((اين داستان كاملا واقي بوده و بر گرفته از ذهن نويسنده است ولي اشخاص داستان در اصل وجود دارنداما نامهاي آنها مجازي ميباشند))

 

 

 

 

 

      

عشق گاهي ممكن است در اولين نگاه پيش بيايد و يك دل نه صد دل عاشق بشي اما مشكل اينجاست كه تو از او آشنايي نداري و بعد از مدتي با دخترك پاك و معصوم رابطه عاشقانه را برقرار كردي و كاملا به هم وابسته شديد . وبعد جدايي و حسرت و حرت و حسرت ...............

 

 

 

 

 

 

داستان اين عاشق از اين قرار است كه روزي با دوستانس به سمت شهر ميرفتند كه همان

هنگام زنگ مدرسه دخترانه ب صدا در آمد آنها راه عادي خود را پيش گرفته بودند كه

ناگهان چشمش به چشمان دختركي زيبا قفل شد گويي كه صد سال است او را ميشناسد

دخترك آرام آرام به راه افتاد و پسر هم كه احساس ميكرد نيمه گم شده خود را پيدا كرده

است ناخواسته به دنبال دختر به راه افتاد ب نزديكاي كوچه اي رسيدند دخترك وارد كوچه

شد اما پسر همچنان مانده بود برود يا نرود دل به دريا زد و وارد كوچه شد دخترك

برگشت با نگاهي پر از عشق به پسر نگاه كرد در يك لحظه ته دل پسر لرزيد دخترك آرام

آرام جلو آمد پسر داشت از استرس ميمرد كه به يه باره دخترك گفت سلام پسر هم كه

حول كرده بود جواب داد سسسلام .

دخترك قدمي جلوتر آمد دل پسر بيشتر پر آشوب شد و دخترك بالاخره ب كلام آمد كه من

تو رو ميشناسم پسر مات ومبهوت مانده بود خدايا از كجا و چگونه كه دخترك گفت امكان

دارد كه شماره همراهتون رو داشته باشم پشر كه هنوز در شوك بود جواب داد چچچرا كه

نه پسر شماره خود را نوشت و به دخترك داد ( پسر لكنت زبان نداشت ب اصطلاح دست

و پايش را گم كرده بود كه اين گونه حرف ميزد) اما اسم ننوشته بود دخترك پرسيد اسم

نداري گفت چچرا بعد برگه را گرفت و اسم علي را نوشت دخترك تا اسم علي را ديد

گويي كه جن ديده بود بلافاصله شماره را تكه تكه كرد و از آن جا به سرعت رفت .  

4  الي 5 ماه گذشت سر همچنان در فكر دخترك بود تا يك روزپسر دوستي داشت به اسم باربد آمد به

او گفت : ( ببين ي دختري پيدا گردم خوشگل بيا بريم شماره بهش بدم ) پسر با نارضايتي

گفت باشه ‍‍‍بريم و دو نفري به راه افتادند ورفتند باربد كمكي سر چرخاند و گفت

واااااي پيدايش كردم پسر هم ازش سوال كرد كدام است ؟ گفت اونه كه پسر..................

به يك باره متوجه شد ك همان دخر 5 ماه پيش است ك عاشقش شده بود .

پسر با خوشحالي ب دختر نگاه كرد و دختر ه9م او را ديد ك دترك جا خور از طرفي پسر

از دختر نفرت داشت ك چرا نگاهايش را ب همه ميدهد .

القصه باربد گفت بيا بريم جلو شماره بدم بهش پسر هم دنيا جلوي چمانش سياه شد

كه كسي ديگر ميخواهد عشقش را به دست آورد يك لحظه باربد گفت چيزي شده

ميشناسيش پسر جواب دادننننهههه و گفت مممممبارك باشه .

 اما چون دوست نداشت باربد را...............................................................

ناراحت كند دل ب دريا زد و رفت باربد خود پسر آرام آرام ب دخترك نزديك شدند و

باربد با غرور تمام گفت خانم خوگله اين شماره منه برش دار . دخترك پاسخ داد برو گم

شو آشغال عوضي پسر دل پسر ب وجد آمد ك اشتباه فك كرده است دخترك دختر خوبي است .

باربد ك ول كن قضيه نبود بارها و بارها اين كار را تكرار كرد ك آخر دخترك عصباني

اين قضيه باربد ماه ها طول كشيد به خاطر همان دخترك طاقتش طاق شده بود كه بعد از

آخرين باركه باربد رفت شماره بدهد حسابي فوشش داد منم ك باهاش بودم ناراحت شدم  

و بعد از چند دقيقه ب پسر زگ زد نام پسر كسي نبود جزسپهر آري پسر خسته و عاشق و

از طرفي دل شكسته يه خوره نگاه شماره كرد كه شايد آشنا باشد اما آشنا نبود . .....

گوشي را جواب داد و دخترك گفت سلام سپهر هم گقت سلام شما؟؟؟؟؟ گفت من هستي

هستم سپر گفت هستي كي باشه نشست و داستان چند ماه پيش را تعريف كرد فهميد كه

عشق خودش بهش زنگ زده با غرور گفتم خب شماره منو از كجا آورديد شما كه پارش كرده بوديد

بوديد هستي گفت حفظ كرده بودم گفتم خب چرا پارش كردي گقت چون بهم دروغ گفتي

اسمت رو به دروغ گقتي ساسان گفت خب حالا امرتون .................................

هستي گفت به اون  دوست آشغالت بگو دفعه ديگه مزاحمم بشه به پليس ميگم منم گفتم

باشه تما بهش ميگم .

من پيش خودم گفتم تيري در تاريكي بندازم گرفت كه چه خوب نگرفت هم  بيخيال ميشم

با هزار ترس و لرز گفتم با من دوست ميشي 2 ساعته منتظر بودم كه بگي آره ميشم

عزيزم ..........   سپهر و هستي ب هم رسيدند با خوشي و خرمي

 

((دوستي آنها آغاز شد))

هستي خانم داستان ما وابسته سپهر شده بود بد جور و  خراب و سپهر هم كه از هستي بدتر

عاشق هستي شده بود نه زمين جاي خوشحالي و غرور او را ميگرفت و نه آسمان آن

چنان سپهر خوشحال بود ك گويي در آسمانها سير ميكند البته سهيل اول بارش بود كه

چنين دوستي گرفته است دوستي آنها بسيار گرم و تسخير ناپذير بود كه تمامي بچها هم

سن سهيل ميگقتند خوش به حالت اي چگونه اين طور عاشق تو شده و تو هم همچنين

هستي و سهر مايه عذاب عده اي حسود شده بودند اما هر روز به عشق اين دو افزوده يشد

گويي كه كوره ي كه  هر لحظه داغ ترميشود .

 

 

در قصل دوم خواهید خواند  ............................

 

 

  نکته : تنها تخلص نویسنده میباشد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:56  توسط اشکان زارعی  |